یه بازی جدید برای من ؛ قدیمی برای بقیه ؛ بنام 2048 این بازی به ظاهرساده یه درس خیلی بزرگ بهم داد ؛ در طول چند روزی که این بازی رو داشتم بی اختیار تا بیکار میشدم شروع میکنم بازی کردن و هر بار سعی در ای
و اما روز سوم ات ساعات پایانی خود را سپری میکند ؛ هنوز هم بین فرزندانت و نوه هایت گهگاهی لبخند روی لب هایمان نقش میبندد هرچه فکر کردم نتوانستم دلیل این لبخند و خنده هایمان را بفهمم امروز در در مجلس رو
امشب را به پدر گفتم میخواهم منزل مامانجون بخوابم از من اصرار و از پدر مخالفت تا آخر قبول کرد ؛ حالم خوب بود تا درب راهرو را باز کردم پله های طبقه اول را بالا آمدم ؛ یک جفت کفش رو به روی در بود ؛ پدر گ